میدونین که اصن هدف از نوشتن چیه؟
اون صفحات اول کتاب "بوف کور" به بهترین نحو ممکن هدف از نوشتن رو توضیح میده؛ من سایه ای دارم که دوس ندارم قبل از مرگم بدون این که خودم را به سایه ام بشناسانم، بمیرم. باید بنویسم...
ایم مایه ی افتخاره که هدف از نوشتن من با هدف "صادق هدایت" یکیه!
این رو قبلا هم امتحان کرده بودم، به طور کلی فصلی جدید در زندگیم ایجاد شد... شروع کردم به نوشتن افکارم، هرچی که تو ذهنم میگذشت. همشو نوشتم. طبق همون چیزی که فکر میکردم نتیجه داد؛ هدفم این بود که به مغز خودم بگم که ببین عزیز جان! من هر چی رو که تو بهش فکر میکنی رو مینویسم. تو هم قول بده که دیگه دوباره بهش فکرنکنی و این فرصتی بشه برام تا شبا زود بخوابم. بدون این که خزعبلاتِ ذهنم رو مرور کنم. همینطور هم شد. ذهنم دیگه کس و شریاتی رو که بهش فکر کرده بود و من نوشته بودم رو تکرار نمیکرد. اما این باعث شد که ذهن لعنتیم باز تر بشه و به موضوعات جدیدی فکر کنه!
یکی از اون مسائل زیبایی که کلا ذهنم پیگیر رفت سمتش، این مسائل فلسفی و این سوالات اولیه بشر بود؛ تا قبل از نوشتن به پول و زندگی تخمیم فکر میکردم. یهو ذهنم فرصتی براش ایجاد شد تا به سوالات بزرگ زندگی فکر کنه. ما از کجا بوجود اومدیم؟ به کجا میریم؟ هدف از وجودمون چیه؟...
سوالای دیوونه کننده ای که باعث شد کلا مسیر زندگیم تغییر کنه! از اونجایی که با ترم اول دانشگاهم هم این دوره یکی بود کلا همه چیز بهم ریخت. استاد ریاضی درس میداد و فکر من جای کهکشانا و این کوفت و زهر و مارا بود و به نظرم میومد که چقدر اون ریاضیات و از اون بدتر، اون استاد ریاضیات میتونه پوچ و احمق باشه.
من با رشته ی دانشگاهیم به شدت مشکل داشتم. گرافیک دوست داشتم اما کامپیوتر - نرم افزار میخونم. اوایل تنها به این فکر میکردم که چه بغرنج... چه اتفاق بزرگی افتاده و اووووو چی شده! اما با این پس زمینه فکری که ما در یکی از میلیارد ها کهکشانی هستیم که خود این کهکشان اگر بخای از سرش به تهش برسی باید چندین سال نوری در حرکت باشی؛ با سرعت نور حرکت کنی تا چندین سال طول بکشه!
اون وقته که ما هیچ گوهی محسوب نمیشیم! اینجاس که میگی یحتمل به کیر هیچکی نیس که من رشته ای که دوس نداشتم رو دارم به زور میخونم. به کیر هیچکس نیست که تو افغانستان دارن سر میبُرَن یا کُس بریتنی اسپیرز، وقتی داشته از ماشین پیاده میشده دیده شده! هیچ اتفاقی مهم نیس.
حالا باید چیکار کنم؟ باید یک راه انتخاب کنم! یک روش! باید مشخص کنم که اگر درباره دنیا همچین فکری میکنم، پس واقعاً هیچ اهمیتی نداره وجودم تو این دنیا! این منطق شما رو میکُشه! به محضی که به این منطق برسین، خودتون رو باید مرده محسوب کنید. ازونجایی که تخم خودکشی کردن رو ندارین، طبیعت و فطرت ما آدم ها با اینکه بی ارزش باشیم کنار نمیاد! و منطق ما رو تحت الشعاع قرار میده. ما با ارزشیم! وجود ما ارزشمنده! ما برای هدفی اومدیم! پس وجود من باید اهمیت داشته باشه. فکر کنین مغز شما میخاد از توی این دو تا نظریه و طبیعت یک نظریه ی جداگانه دربیاره. اون نظریه تقریباً یک چیزی تو این مایه ها میشه؛ درسته که برای دنیا هیچ اهمیتی وجود نداره اینکه ما بوجود اومدیم. اما حالا که برای خودمون؛ وجود خودمون ارزشمنده، پس برای اون چیز هایی که برامون اتفاق میافته ارزش قائل باشیم. برای شادی ها و روز ها و خاطراتمون ارزش قائل باشیم.
فکر کنین که یک نوشتن ساده ی افکار در من همچین دیدی رو ایجاد کرد. چقدر باید خوشحال باشم؟ این زندگی رو یحتمل آسونتر نمیکنه؟
از نوشتن دوباره ام همچین انتظاری دارم. ذهنم باز تر بشه. بتونم به چیز های بهتری فکر کنم.
پنجشنبه، فروردین ۱۳، ۱۳۹۴
آخرین روز
دوشنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۹۴
فاصله
مشکلات همیشه از فاصله ها شروع میشه برای من! یک موقعیت خیالی رو فرض کنید که میخواین یک لیوان آب بخورین، چون احتمالاً تا حدودی تشنه اید. فرض کنید که بر روی زمین وِلو شده اید و یحتمل کمی شاش هم دارید. حالا اینکه آشپزخانه که لیوان آب در اونجاس رو هم فرض کنید. که البته خیلی دوره، شاید بیست الی بیست و پنج متر!
این موقعیتی که فرض کردید، دقیقا موقعیت من در لحظه اس. دارم عذاب میکشم! میخام بشاشم اما فکر اینکه باید بلند شم و برم تا دستشویی و بعدش بشاشم و دست هایم را هم آخرسر بشویم! تشنه ام چون جلوی بخاری خوابم برد و سر تا پایم عرق کرده و آب بدنم یحتمل طوری خشک شده که تمامی سیستم های مدیریت بدنم آن را به من گوشزد میکنند! لعنتی راه تا آشپزخانه واقعاً دوره! حتی فکر کردن به این فاصله ها هم خود دیوانه کننده است. اینکه به آن فکر کنید که میخواهید دقیقا چه کاری انجام دهید. مثلاً میخواهید بروید حمام! خب ابتدا صورتتان را با پَد مخصوص باید بشویید. میدانم بعضی ها اول موهایشان را میشویند اما نکته اینجاس که کف مخصوص به این صابون ها به موهای به قول معروف رُستنگاه که میخورند. موها را زبر میکنند. پس باید بعدش موها را دوباره با شامپو شست تا حالت بقیه ی قسمتهای موی سر را بگیرند. بعدش هم باید با صابون تمام بدن خود را بشویید! از بالا تا پایین. خیلی است. من قدم نورمال جهانی است نه بلند قد محسوب میشوم نه کوتاه قد. من دقیقاً متوسط محسوب میشوم. این دقیقاً مثل صورتم است. از لحاظ جذابیت میگویم. نه زشتم. نه خیلی جذاب. هیچی فقط هستم. فقط متوسط محسوب میشوم. بگذریم درباره قد ازین جهت گفتم که باز هم به نظرم شستنش کار زیادی است!
اما من زیاد حمام میروم و خود را نیز میشویم و ازین لذت هم میبرم. میدانید چرا؟ چون به آن فکر نمیکنم. برای اولین بار این جهش ژنتیکی که ما را از میمون ها جدا میکند و باعث میشود عقل داشته باشیم تا فکر کنیم باعث شده که پسرفت کنیم. کار هایمان را انجام ندهیم و یحتمل اگر مدام فکر کنیم درباره حموم رفتن، قطعا از بوی گند خود میپوسیم، به خاطر اینکه فکر کرده ایم؛ وای حموم رفتن و شستن اول صورت و بعد شامپو و بعد کل بدن و اوه فاک! نمیروم...
بیایید فکر نکنیم و فقط انجامش دهیم! من میروم آب بخورم و بعدش هم بشاشم.
جمعه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۳
پمپ گاز
دیروز داشتم از سمت بزرگراه کلانتری میومدم، میدون فلسطین که این بیلبورد های تبلیغاتی پمپ گاز نظرمو جلب کرد.
"کودکان ما به گاز نیاز دارند"
قطعاً اینو نوشتن تا ما بلاخره مردمان مصرف کننده ی جهان سومی به خودمون بیایم و تو مصرف گاز صرفه جویی کنیم که البته باز به تخم ما مردمان مصرف کننده ی جهان سومی هم نیس. اما واقعاً کودکان ما به گاز نیاز دارند؟ مگه آبه؟ خب یه جور انرژیه دیگه که تا به جای اینکه به صورت کاملا طبیعی روزانه تا محل کارمون اقلا دو کیلومتر پیاده روی کنیم، تن لشمون رو بندازیم داخل ماشینامون و به جاش دوباره پولمون رو خرج کلاس های ورزش و باشگاه ها با اون آهنگای تخمیشون کنیم.
از طرفی هم فرزندامون جونشون درآد یه سوخت دیگه اختراع کنن. مگه پدرای پدرای ما به تخمشون هم بود که ما به جنگل و رود و درخت نیاز داریم نه چارتا ساختمون و برج که توش هزارتا مغازه باشن!
احتملا به بچه ام هم همینو میگم؛
- بابا!
- چیه؟
- بابا چرا نسل شما تو مصرف سوخت ها صرفه جویی نکردن تا الان ما به مشکل نخوریم؟ حالا ما هیچ سوختی نداریم بابایی! [حالت گریه]
- به کیرم هانی! تا رو پا خودتون وایسین؛ یه کوفتی اختراع کنین مثه ما تو اون ماشیناتون بریزین!
- ولی بابا...
- ولی و مرگ، کسکش! همسن های تو، تو آشپزخونه خونشون انرژی هسته ای درست میکردن!